فقط بخاطر تو

با من از عشق بگو

کفشهایش را پوشید 

کفشهایی که کهنه و فرسوده شده بود 

کفشهایی خسته از پوشیده شدن 

دیگر زمان آن بود که کفشها هم استراحتی بکنند 

مثل پاهای پینه بسته پیرمرد

خسته بودن و آزرده از هم 

پا و کفش را میگویم 

گویی دیگر تاب یکدیگر را نداشتند

حال کفش برای پا کوچک بود یا پا برای کفش بزرگ شده بود ، چه فرقی دارد؟

پیرمرد لنگ لنگان و رنجور فقط میرفت 

بی اعتنا به دعوای کفش و پاهایش

میدانست اگر دقیقه ای آب برای مزرعه ای دیرتر باز شود یا زودتر بسته شود مشمول ضمه خواهد شد

فکر عقوبت الهی ش درد پاهایش را کاهش میداد 

عمری حلال و حرام کرده بود 

حال نمیخواست برای قطره ای آب مدیون عوام الناس باشد

به خدایش به حد کافی مدیون بود....

وقتی رسید تازه آفتاب داشت غروب میکرد 

سایه ی درخت چنار پیر سر چینه افتاده بود ،یعنی به موقع رسیده بود

لبخند رضایت روی لبانش نقش بست 

حال آب را برای باغ مشت حسین بست و آب را برای باغ حاج رضا باز کرد....

با دستمالش عرق از جبین زدود و نفسی به راحتی کشید و گفت الحمدلله........

تازه یاد درد پایش افتاد 

پاهایش را از درون کفش به زحمت در آورد و پاهای پینه بسته اش را دروجوی آب گذاشت و نشست......

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٩ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |