فقط بخاطر تو

با من از عشق بگو

یادش بخیر!زمانی می نوشتم ناگفته های این دل زخم خورده را.اماخیلی وقت است که قلم فرسایی نمیکنم نمی نویسم وقتی دوباره دلتنگ خود شدم سراغ قلم رفتم بیچاره داشت درتب ننوشتن می سوخت وهذیان میگفت !اشکهایش روی کاغذ زیردستش پس داده بود!گویی قرنهاست که دارددرفراق کاغذگریه میکند!وقتی دستانم اندام نحیفش رالمس کرد تازه فهمیدم چقدرضعیف شده است!دستانم رامیگویم دیگرقوتی برای نوشتن نداشت دستم میسوخت ازحرارت قلم وچه شهوتی داشت برای نوشتن اینباراشکهای چشم من بود که امانم نمیداد!کاغذی برداشتم بی خط.میخواستم حرفهایم میان میله های خط زندانی نباشندو آزادورها روی کاغذ بدوند و شادی کنند!وقتی به خودآمدم که کاغذخیس بود ازاشکهایم که ازچشمان قلمم جاری گشته بود!
خیلی دلم برای خودم تنگ شده بود...............

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |