فقط بخاطر تو

با من از عشق بگو

امروز از عصر غم عجیبی تو دلم نشسته....انگار یه کار نیمه تمام دارم

 

باهمین حس غریب از خونه زدم بیرون...........

 

هوا ابری شده،بوی عطربارون همه جا بهمشام میرسید یه نسیم نسبتا سرد گونه هامو نوازش میداد......

همیشه این هوا واین عطرمنو به وجد میآورد

اما امروز دلشوره ام رو بیشتر میکرد.........چه حسی بود نمیدونم؟؟؟

 

فقط حس خوبی نبود.............سواراتوبوس شدم،سرم عجیب دردگرفته بود وچشمانم میسوخت...خدای من ! این چه حسیه آخه؟

 

حسی میان دلتنگی وتنهایی،احساس تلخی که مرا به یاد دوران خدمت سربازی  وغربت آن دوران می انداخت 

کسی درونم داشت فریاد میکشید اما من کاری جز سکوت از دستم ساخته نبود،دلم میخواست منم داد بزنم اما گویی لبانم را کسی بهم دوخته بود حس خفقان داشتم

این حس مثل بختک از عصر به جانم افتاده بود نه میتوانستم از شرش رها شوم نه فراموش کنم

اصلا نفهمیدم کی رسیدم مغازه..............

اصلا حس باز کردن مغازه نبود،باهرزحمتی بود مغازه رو باز کردم...اصلا دست ودلم به کار نمیرفت

جارو برداشتم درمغازه رو جارو کشیدم

خیلی این کار رو دوست دارم،معتقدم آب وجارو کردن جلو مغازه برکت میده به کارمغازه.....

از بچگی دوست داشتم یه مغازه از خودم داشته باشم....که هر روز بعد نماز صبح بیام درشو باز کنم وجلوی مغازه رو آب وجارو کنم

 

 

 

 

حتی فکرش یه لذت قشنگی بهم میدهخیال باطل

خیلی شغلم رو دوست دارم ازش خسته نمیشم

 

نمیدونم چرا وقتی ناراحتم فقط دستم به قلم میره واسه نوشتن

بهرحال الان شب شده واومدم خونه اما هنوز این حس لعنتی ولم نکردهافسوس

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |