خانه فیروزه ای

اینجا خانه ی فیروزه ای من است...خانه ای که در واقعیت نتوانستم بنا کنم ...اینجا خانه فیروزه ای من است...حالا که اومدی ..خوش اومدی :-)

روز به روز از ادامه این رابطه مایوس تر میشد

نشانه های خوبی نبود....دیگه صبحها سرحال بیدار نمیشد

دیگه خوشحال نبود.......لبخند تلخی گاهی گوشه لبش میومد وسریع محو میشد

تقریبا همه اطرافیانش فهمیده بودن اتفاقی افتاده اما چه اتفاقی هیچکس نمیدانست

حتی خودش نمیدانست چطور شد اون رابطه زیبا اینگونه از هم پاشید

 

روزهارو فقط تا شب فکر میکرد گاهی جلوی اینه میایستاد وبا خودش حرف میزد..

گاهی یه دفعه میزد زیرگریه چند دقیقه بعد از خنده ریسه میرفت......

کم کم رفتارش نگران کننده شده بود...حوصله هیچ کس رو نداشت

سرکار حواسش پرت بود....

آخه چطورشد؟

سوالی بود که مدام تو ذهنش میچرخید اما جوابی واسش نداشت

تو موقعیت بدی بود دیگه نه انگیزه ای واسه ادامه داشت ونه دلیلی واسه رفتن..

تو برزخ بدی گیر کرده بود....

 

کاش یکی پیدامیشد کمکش میکرد.........

 

ادامه دارد........

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۳ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

Design By : nightSelect.com