خانه فیروزه ای

اینجا خانه ی فیروزه ای من است...خانه ای که در واقعیت نتوانستم بنا کنم ...اینجا خانه فیروزه ای من است...حالا که اومدی ..خوش اومدی :-)

چه لحظه های شومی!
چقدر نفرت انگیز وملالت بار

چه بعدازظهر نحسی
وچقدر آوار افکار شوم وسیاه

دلم خیلی گرفته است
آنقدرکه میخواهم یک کویر گریه کنم

بغض سنگین وسنگین تر میشود
گلویم سخت فشرده میگردد

هرچه بیشتر تلاش میکنم کمتر اثر میکند
....
.
.
.
.
وناگهان..............


وقتی به خود میآیم که لباسم خیس از اشک چشمان شده است
وچشمانم عجیب میسوزد

اتاق مثل قبرستانی مرا احاطه کرده است واین افکار شوم که میتراود از این ذهن چرک کرده.........

ذهنی که در فراسوی زمان زنگار بسته است

همیشه غروب پنجشنبه مرا می آزارد
غروبی که آوارتنهایی ام را برسرم فرو میریزد

چقدر دلم برای خودم تنگ شده است..................................

........................
..........
...
.
واین نقطه چینها.........................
چه میگویم؟..........

نمیدانم!!!!!!!!!!!!!

فقط شهوت نوشتن دارم.....................

وتراوش این خونابه های ذهن مسموم..................

تکه های جگرم که ازدرددوری صد پاره شده اشت..................

ذهنم درد میکند استخوان افکارم شکسته است............

امروزهم دلم برای خودم تنگ شد...............

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۸ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

Design By : nightSelect.com