خانه فیروزه ای

اینجا خانه ی فیروزه ای من است...خانه ای که در واقعیت نتوانستم بنا کنم ...اینجا خانه فیروزه ای من است...حالا که اومدی ..خوش اومدی :-)

این روزها احساس میکنم خیلی آرومم...

 

خیلیییییییییییییییییییییی

 

اونقدر که گاهی یادم میره هستم...

 

دیگه ناراحت نمیشم...از هیچی....

 

ازاینکه بهم تهمت زده بشه...ازاینکه زیر فشار تنهایی خورد وخمیر بشم

 

دیگه چیزی حس نمیکنم .........

 

خیلی ها سعی میکنند این روزها داغونم کنند

 

من فقط بهشون میخندمخنده

 

بکوبید....آنقدر مشت بر این سندان بکوبید که ....

 

هیچی.......نیشخند

 

اینروزها عجیب آرومم

 

شاید زیادی نگرانم

 

واقعا نمیدانم ،فقط میدانم مثل این است که دارم تجزیه میشم

 

حس جالبی ست نه؟

 

گاهی قلم برمیدارم بنویسم ،اما همان لحظه تمام کلمات از من فرار میکنند حتی کلمات هم نمیخواهند نوشته شوند..

 

شاید آنها هم متوجه این روند شده اند.........

 

حال این روزهای من چیزی شبیه مزه تلخ یک چای پررنگ است...

 

مثل حسی که آدم از خوردن یک خرمالوی نارس پیدا میکند...

 

این روزها فقط زنده ام .........

 

به خلسه ای عمیق فرو رفته ام....

 

آدم است دیگر....

 

گاهی نه شاد است نه غمگین

 

نه عصبانی و نه آرام

 

گاهی هیچی نیست...

 

فقط هست

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۱ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |

Design By : nightSelect.com