فقط بخاطر تو

با من از عشق بگو

سلام بانوی من...

قبل از اینکه بیام اینجا و واست چیزی بنویسم ذهنم اندازه یک کتاب مطلب داره اما همینکه پشت این دیوار شیشه ای که ما را از هم جدا کرده است مینشینم یکباره دچار فراموشی میشوم 

تمام ان جملات ، تمام آن کلمات ، همه و همه فراموشم میشود

میدانی بانو؟شاید چون هنوز  شما راندیده ام

هستی و جریان داری در لحظه لحظه های زندگی ام اما ...

حس نابینایی رو دارم که با اینکه میدونه به چی نگاه میکنه اما در حقیقت چیزی نمیبینه

خدایا آینده برام تاریکه ....ازت یه چیز رو می خوام که بهم بدی ...اگه لیاقتش رو دارم بده اگه نه عشقش رو از قلبم خارج کن

 

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٤ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط پیمان نظرات () |