فقط بخاطر تو

با من از عشق بگو

اوایل اسفند ماه بود .شدیدا از نظر مالی در مضیغه بودم شرایط و دورانی داشتم که حتی پول کرایه اتوبوس رو هم نداشتم بدم و مسافت بین خانه و مغازه رو با دوچرخه طی میکردم..مسافت چیزی حدود 10 کیلومتر میشد...

روزی چهاربار این مسافت رو با دوچرخه رکاب میزدم ...

دوماه بود کرایه خانه را نداده بودم شدیدا از همه طرف تحت فشار بودم ..کرایه خانه ، قبضهای نداده و کلی بدهی ریز و درشت دیگه ...به اصطلاح کارد به استخوانم رسیده بود..

عصبی وکلافه بودم 

یک روز خواهرم بهم گفت شرکت ......استخدام داره برو فرمش رو پر کن ضرر نداره

رفتم فرم پرکردم...چند وقت بعد دامادمون تماس گرفت و گفت ششم اسفند ماه شرکت باش..

رفتم ..

خانوم عشیری(مسئول کارگزینی)ازم سوالاتی کرد راجع به گذشته ی کاریم و منم همه چیز رو توضیح دادم 

تا اونجا که شد روی نقاط قوتم مانور دادم ...

در طول مصاحبه میتونستم از چشماش بخونم که راضیه..اما گفت گمان نکنم تو بتونی تو این محیط کار کنی..خلاصه راضیش کردم اونروز رو امتحانی تو خط تولید کار کنم...

با مهندس نجفی(یکی از مهندسین خط)وارد خط تولید شدم...

اولین چیزی که واسم جالب بود جوانی اغلب کارکنان شرکت بود 

خلاصه کار رو شروع کردم و قراربود که اگه راضی بودم از فرداش رسما شروع به کار کنم 

برخورد خوب کارکنان،صمیمیتی که از همان بدو ورود باهاش روبرو شدم..منو جذب اونجا کرد 

چیزی که در محیطهای صنعتی دیگه کمتر دیده بودم

صمیمیتی مثال زدنی بین کارکنان و کارفرمایان شرکت جاری بود..

همه نام کوچک هم رو صدا میکردند حتی رئیس کارخانه را!!!

من از 7 اسفند سال 90 کارخودم رو تو شرکت آغاز کردم...البته دوران قرارداد آزمایشی بود و هنوز قطعی نبودکه باهام قرارداد ببندند

واسه همین به هیچ کس نگفتم...

چندروز اول رو تو خط بودم و محل کار منو جا به جا میکردند...میدونستم واسه آزمایشه و ناراحت نبودم

بعد چند روز منو فرستادند انبار..میدونستم کار سنگین بدنی در انتظارمه

اما من با کارهای شدید و سخت بدنی مشکلی نداشتم

به هر قیمت بود باید این کار را بدست میآوردم

20روز تو انبار بودم خستگیش زیاد بود اما لذتبخش..

با مسئول قسمتمون رفیق شدم دیگه منو به اسم کوچیک صدا میزد حسابی بهم اعتماد پیدا کرده بود..

بعد دوباره به خط تولید برگشتم...

تو این ماه حسابی امتحان پس دادم هرجوری بود مهندس اکبریان(مسئول اصلی خط تولید)رو اعتمادش رو جلب کردم...

و بالاخره استخدام شدملبخند...

کاری که حالا چندان دیگه برام سنگین نیست گرچه خسته میشم

پنجشنبه و جمعه ها تعطیلم...

و فقط تورو کم دارم بانو...

کاش بودی تا این شادی رو باتو قسمت میکردم...

واقعا بدون تو هیچی مزه نداره حتی شادیافسوس

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط پیمان نظرات () |