خانه فیروزه ای

اینجا خانه ی فیروزه ای من است...خانه ای که در واقعیت نتوانستم بنا کنم ...اینجا خانه فیروزه ای من است...حالا که اومدی ..خوش اومدی :-)

واقعا بعضی وقتها خجالت میکشم از اینکه پسرم  چون پسرهایی را میبینم که چقدر آسان احساس و عصمت یک دختر را به بازی میگیرند

وچقدر آسانتر میگذرند از تمام آنچه برای خود میخواهند .دوست ندارند همسرشان دست خورده باشد اما به راحتی به خود اجازه میدهند وارد حریم عفت وپاکدامنی دختری معصوم شوند....

 

حتی همان فاحشه هم روزی پاک بوده است آیا تابحال پرسیده اید چرا وچگونه اینگونه شده؟

گیریم اصلا فاحشه ...گیریم بد...از این به بعد که میتوان خوب بود...آدم تا زنده است وقت جبران دارد باید به آدم فرصت داد 

 

چه بسیار دختر بچه هایی که درکودکی مورد آزارجنسی بوده اند وحال که بزرگ شده اند میفهمند چه بلایی سرشان آمده در کودکی...

 

اما ایکاش اشتباه دیگران را با اشتباه دیگری پاسخ نمیدادند 

معصومیت از دست رفته آنها در کودکی تقصیر خودشان نبوده چون نمیدانستند اما حال که بزرگ شده اند نباید پا پس بکشند ...کودکی را با تمام خاطرات تلخ باید،باید فراموش کرد .میدانم کار آسانی نیست اما نشدنی هم نیست 

باید با این موضوع کنار بیایند بازی خوردهاند اما حال که موضوع را میدانند نباید ادامه دهند

معصومیتی که در کودکی واز روی جهل آنها نسبت به موضوع از دست رفته را میتوان برگرداند میتوان دوباره فرصت داد تا برگردد فقط اراده وباور میخواهد 

واینکه مردم ما هم به او میدان دهند 

دیگران واطرافیان خیلی نقش مهمی در این قضیه دارند آنها اگر با شخصی که اینگونه در کودکی آزار دیده به چشم یک خطاکار ننگرند از دست خود اوهم کاری بر نمیآید

واقعا چرا باید اینگونه باشد ؟چرا دختری که در کودکی مورد آزار قرارگرفته حال فرصت پیداکردن خود ومعصومیت خود را ندارد؟چرا اینگونه رفتار میکنیمافسوس

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ توسط پیمان نظرات () |

چقدر خوب که دلتنگی من

شهوت این قلم خسته ودلتنگ مرا

بار دیگر نو کرد....

 

قلمم وحشی وشهوت انگیز

به نوشتن روکرد

باردیگر طغیان احساس

خط به خط خاطره ات را میبرد

 

باردیگر فوران اشکم

از جگر ،داغ دلم را میشست

 

بار دیگر ماندم

خسته وچشم به راه

بار دیگر احساس

خسته وغرق گناه

گوشه ای کز کرده

وچه آرام وقشنگ

اشک میریزذ برای احساس

 

 

وچه زیبا وقتی

دل آشفته این تنها را

تو به تنهایی خود

میگذاری برود

 

قلمم وحشتناک

میل گفتن دارد

گفتن قصه قلبی خسته

گفتن حرف دل پروانه

که چرا میچرخد

گرد این شمع که آخر این شمع

بالهایش را گرو میگیرد

که دلم بانگ برآورد خموش

دل پروانه زتو میگیرد

 

ای قلم

بنویس اما بی صدا

نکند لغزش تو باعث رنجش قلبی گردد

من از این خوشحالم

که دگر این قلم خسته من

حرف خود را گفته است

دگر آسوده بخواب.................

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٤ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ توسط پیمان نظرات () |

Design By : nightSelect.com