روز جهنمی...

مثل همیشه ساعت 5 صیخ بیدار شدم 

بعد ازاینکه به کارهای معمولم رسیدم وسایلم رو جمع کردم که برم سرکار 

همینکه دست بردم کیف پولم رو بردارم یه حسی بهم گفت بر ندار!اما با کمی مکث برداشتم 

از خونه که میخواستم بزنم بیرون حس خوبی نداشتم 

مثل هرروز رفتم پارک کمی ورزش کنم بعد برم سوار سرویس بشم آخه نیمساعت همیشه زودتر میرسم سر ایستگاه

 

طوری رفتم که ساعت 7 رسیدم سر ایستگاه اتوبوس هم دیدم که پیچید اما چند ثانیه توقف کرد و راه افتاد 

مخم هنگ کرد یه لحظه اومدم به حسن(همکارم)زنگ بزنم یادم افتاد شیفت شب بوده فقط تونستم سوار تاکسی بشم و دنبال سرویس برم تا ایستگاه بعد شاید بهش برسم 

نرسیده به ایستگاه از تاکسی پیاده شدم و به سمت اتئبئ س دویدم اما بازهم نرسیدم و راه افتاد دوباره سوار تاکسی شدم  و تا ایستگاه بعد رفتم اما نرسیدم 

نا امید یادم افتاد که سیامک رو شماره شو دارم بهش زنگ زدم و گفتم چند دقیقه نگهش داره تا برسم 

سریع سوار تاکسی سومی شدم و رفتم اما از جایی که تاکسی مسیرش میخورد تا ایستگاه بعد یه کیلومتری راه بود 

تمام مسیر رو دویدم و بالاخره خودم رو رسوندم به سرویس 

واقعا خیلی شرایط بدی بود خیس غرق بودم نفسم بالا نمیومدیه ربع ساعتی طول کشید به حالت عادی برگردم 

که دیگه رسیدیم شرکت 

وسایلم رو که گذاشتم توی کمد متوجه شدم کیف پولم نیست

دنیا رو سرم خراب شد.با اینکه چیزخاصی توش نبود اما گم شدنش برام سخت بود

تا عصر که از شرکت تعطیل شدیم کلی تو فکر بودم کجا جامونده ؟

تا عصر که متوجه شدم تو سرویس مونده بود

خیلی روز پر استرسی بود 

خیلی وقت بود این شرایط رو تجربه نکرده بودم 

شاید به نظرتون شرایط مضحکی بیاد اما واسه من شرایط خوبی نبود

/ 0 نظر / 7 بازدید