امانت

داشتم تو کوچه پس کوچه های زندگی ام قدم میزدم

 

فارق از هر مشغله فکری

 

جیبهای ذهنم پربوداز نقل ونبات شادی ودنیا واسم شاد شاد بود

 

اما چیزی کم داشتم

 

هرچی میگشتم کمتر پیداش میکردم .........بیشتر شبیه یه حس بود یه حس غریب

 

یه حسی که حالا دوست داشتم داشته باشم

تااینکه تورو دیدم

حالااون حس رو پیداکرده بودم اما پیش توبود

اونقدرزیبابودی که شرم داشتم از رویارویی باتو

جیبهامو خالی کردم از نقل و نبات غیر تو

حالاجیبهای ذهنم شده بود مملو از فکر تو

هرروز میومدم بگم بهت حرفم رو اما

انگار خودت راز دلم رو میدونستی چون مدام ازم قایم میشدی

یه روز که دل به دریازدم واومدم بهت حرفم رو بزنم از محله ما رفته بودید

حالا من موندم و این جیبهای خالی از احساس

که پیش تو بود پیش تو جا مانده بود

امیدوارم امانتدار خوبی باشی

آنچه پیش تو جامانده دل من است

مراقبش باش نشکند...............

/ 0 نظر / 3 بازدید