دوراهی_1

بارها وبارها بر سر دوراهی مانده بودوهربار باهر ترفندی بود راه درسترا رفته بود وگاهی هم اشتباه کرده بود

 

امااینبار فرق داشت

این دوراهی یک دوراهی معمولی نبود 

انتخاب سر یک عمر زندگی بود....

 

دوراهی سعادت بود ویک عمر افسوس

احساس عجز میکرد فکرش شدیدا مشغول بود..باید چه میکرد؟

از وقتی با او آشنا شده بود موارد ضدونقیض زیادی دیده بود شاید روزی صدبار از این انتخاب پشیمان میشد اما دوباره برمیگشت چیزی بود که نمیتوانست از او دل بکند 

اورا بیش از حد دوست داشت شاید بیش از حد ظرفیت او....

از بس دوستش داشت تقریبا بی اراده شده بود یه عالمه حرف آماده گفتن میکرد اما تا اورا میدی وصدایش را میشنید تسلیم میشد

دیگر خسته شده بود باید راه را پیدا میکرداما چگونه ؟

 

ادامه دارد...................

/ 1 نظر / 4 بازدید
الهه

[دست]