دوسرنوشت...

چندوقتی هست دیگه دستم به قلم نمیره بنویسم

 

دل ودماغ ندارم وبیحوصله شدم دیگه انگیزه گذشته درمن وجودندارد

 

هر روز که میگذره کم حوصله تر میشم بی تاب تر وعصبی تر.......

 

روزی بود که از مهربانی وعطوفت زبانزد خاص وعام بودم واینک........آه!چه بگویم.....؟

 

شده ام یه آدم عصبی وکم حوصله که حتی اگه چند دقیقه جلوی آینه بشینه با خودش دعواش میشه

مرد سکوت کرد ووبا نگاهی به افق سیگاری را آتش کرد..پک عمیقی به سیگارزد گویی بر لبان معشوقه اس بوسه میزند...دود سیگار را که بیرون میداد انگار دودی ست که از اعماق جانش بیرون میزند

یه نگاه به دوستش کرد وگفت:آره رفیق........اون دوست شادابی که سراغ داشتی خیلی وقته مرده!اینی که میبینی یه مرده متحرکه که جز دردسر هیچی نداره .وقتی تو دانشگاه قبول شدی ومن نشدم رفتم خدمت .تو شدی یه مهندس ومن شدم یه دیپلمه بیکار. پدرم که توخدمت مرد!ومن شدم کفیل مادروخواهر کوچکم ...کمرم شکست زیربار فقرونداری ودم نزدم که مبادا امید مادرم ناامید شود....

 

ودوباره سکوت کرد...

یه پک دیگه به سیگارزد وگفت:قصه من رو اونقدر تو فیلما نشون داده اند که گفتن نداره رفیق............

.......:((وقت ملاقات تمومه....پاشو!!!))

این آخرین مکالمات بین مرادوقاسم دوتا دوست قدیمی بود که حالا مراد به جرم قتل سرکارگرش به قصاص محکوم شده بود

فردای آنروزحکم اجراشد.............................................

/ 3 نظر / 18 بازدید
نویسنده کوچولو

بــار ها بازی با قلم را تجربه کردم اما همیشه ایــن قلم بود که تصویر نقاشیه از بازی های زمانه شد! ~~~~~~~~~~~~~~~~ با دلنوشت یه جِس پاییزی منتظرتم...!

فرناز

گاهی حقایق زندگی آنچنان تلخه که با هیچی نمیشه هضمش کرد. [افسوس] برای این روزهای خوش و شیرین و عادی خودمون باید روزی هزار سجده شکر بجا بیاریم [افسوس]

mina

سلام. چه قدر تلخ